تبليغاتX
آنچه من دوست دارم
آنچه من دوست دارم
آنچه من دوست دارم!!!
چهارشنبه نهم فروردین 1391
دلایل وجود اختلاف قرائت در قرآن چیست؟ ...  
شاید بارها پیش آمده باشد که در محفل انس با قرآن قاری مصری یا قاری ایرانی قرآن را تلاوت کند و به نظر برسد که در حین قرائت جایی را غلط خوانده حال آنکه این همان اختلاف قرائت است.

به گزارش شبستان، قرآن، آخرین کتاب آسمانی است که از طریق وحی و از سوی خدا به منظور نجات بشر از تاریکی گمراهی بر پیامبر نازل شد و خدا ضامن هرگونه تحریف تا ابد در آن شد.

علت وجود اختلاف قرائت در قرآن چیست؟ آیا این امر خود دلیلی بر وجود تحریف در قرآن نیست؟ حال آنکه خداوند در قران می فرماید: ما قرآن را نازل کردیم و ما از آن در برابر هرگونه تحریف محافظت می کنیم.

چگونگی جمع آوری و تالیف قرآن

بی تردید عامل نظم کلمات و ساخت جملات و عبارات بدیع از آنها، وحی اعجاز آمیز آسمانی است که بشر به هیچ روی در آن دست نداشته است؛ چنانکه با گذشت زمان، در این نظم، هیچ تغییر و تحریفی رخ نداده است.

دوره پیامبر (ص) پایان یافت و آیات قرآن به صورت قطعاتی پراکنده موجود بود و گروهی از حافظان قرآن نیز آن راد ر سینه داشتند.دوره پیامبر (ص) آیات سوره ها مرتب و سوره ها تکمیل و نام های آن نیز تعیین شده بود ولی جمع آنها با یکدیگر در یک مجلد در اوراق به هم پیوسته، بعداً انجام گرفت.

امیرالمومنین حضرت علی (ع) به عنوان اولین جامع و تدوین کننده قرآن بعد از رحلت پیامبر (ص) با در نظر گرفتن ترتیب نزول قرآن، اقدام به تدوین آن فرمودند که متاسفانه مورد پذیرش قرار نگرفت.

پس از ایشان، زید ابن ثابت به امر ابوبکر به این کار پرداخت و چند تن دیگر دست به تدوین قرآن زدند. از آنجا که جمع کنندگان مصف ها متعدد بودند اختلاف در مردم به وجود امد و این اختلافات در بین اجتماعات مورد بحث واقع شد و بعضاً به جدال و نزاع بین مردم منجر گشت. عواقب وخیم این امر و اعلام خطر برخی از صحابه، عثمان را بر آن داشت تا اصحاب پیامبر (ص) را جمع آورده و موضوع را با آنها در میان گذارد. در پایان، قرآن در زمان خلافت عثمان با ترتیب فعلی تدوین و در اختیار مسلمانان قرار گرفت که مورد تایید کلیه فرق اسلامی است.

قابل توجه این که این امر مورد تایید امیرمومنان علی (ع) قرارگرفت و پس از آن که ایشان به خلافت رسیدند، مردم را تشویق کردند که به همان مصحف عثمان ملزم باشند و تغییری در آن ندهند و این از آن نظر بود که هیچ کس به بهانه اصلاح قرآن در آن تغییر و تحریفی به وجود نیاورد.

بالاخره قرآن در 9 جلد تکثیر شد و یکی از آنها به نام مصحف ام در مدینه حفظ و هشت تای دیگر به مراکز اسلامی آن زمان یعنی مکه، بصره، شام، بحرین، یمن، مصر و الجزیره فرستاده شد.

علی رغم اهتمامی که در توصیه مصاحف به عمل آمد اما نهایتاً مصاحف مذکور خود دارای اغلاط املایی بودند و متاسفانه در تصحیح اغلاط، مسامحه شد و قبل از تصحیح و مقابله به بلاد مختلف ارسال گردید؛ و همین امر یکی از دلایل بروز اختلاف فرائات به شمار می رود.

نقطه گذاری و علامت گذاری قرآن

لازم به توضیح است که آیات جمع آوری شده در آن زمان، فاقد نشانه ها و علاماتی از قبیل اعراب و نقطه بوده و همین امر می توانست در درازمدت به تشتت قرائت کلمات قرانی منجر گردد.

قرن سوم هجری، شیوه نگارش قرآن از نظر تکامل و پختگی به مرحله قابل ملاحظه ای رسید و علایمی که هم اکنون برای بیان حرکات حروف متداول است، از ابتکارات خلیل ابن احمد است.

عوامل بروز اختلاف قرائت

باید دانست که حقیقت و اصل قرآن غیر از مواردی است که امروز تحت عنوان اختلاف قرائت مطرح می شود.در واقع قرآن دارای نص واحدی است و اختلاف میان قاریان برای رسیدن به همان نص واحد است.

از امام صادق (ع) نقل شده است: قرآن یکی بیش نیست و از سوی خدای یکتا نازل شده است و این اختلاف بر سر قرائت آن از جانب راویان پدید آمده است. حال می توان نتیجه گرفت که قول خدا برای حفظ قرآن از هرگونه تحریف حق است و جود اختلاف قرائت برای رسیدن به همان نص واحد نزول قرآن است.

دلایل بروز اختلاف قرائت ها

تجویز قرائت قرآن از سوی پیامبر (ص) بدان صورت که هر گروهی مطابق لغت و لهجه و عادت خود از لحاظ تلفظ، قرائت کنند یکی از دلایل وجود اختلاف قرائت است.

اختلاف مصاحف اولیه چه پیش از واقعه یکی کردن مصاحف در زمان عثمان و چه پس از آن و نارسایی خط و نوشته‌های قرآن که از هرگونه علائم شخصی و حتی از نقطه و علامت حرکت، عاری بود و اصولا خط عرب در آن روزگار مراحل ابتدایی خود را می‌گذراندیکی دیگر از دلایل وجود اختلاف قرائت است.

روایت حفض از عاصم

بین روایات مختلف روایت حفض از عاصم بین اکثریت مطلق جهان اسلام معتبر است و قرآن را با این روایت کتابت کنند و می‌خوانند. دلیل آن حفض است که با دو واسطه راوی قرائت حضرت علی (ع) است پس فصیح‌ترین قرائات، قرائت عاصم است و متقن‌ترین روایات، ر وایت حفض از عاصم است.
برچسب‌ها: قرآن
یکشنبه نهم بهمن 1390
معرفي كلينيك توانبخشي آرمان ...  

فعالیت های کلینیک توانبخشی آرمان

آدرس کلینیک توانبخشی آرمان
تهران - میدان ونک - کوچه بیستم گاندی - پلاک 10 - طبقه همکف

---------------------------------------

تلفن کلینیک توانبخشی آرمان
88776903-04
88653889-92
88776736
فاکس کلینیک توانبخشی آرمان
88778998
------------------------------------------

وب سایت کلینیک توانبخشی آرمان
www.armanclinic.com

-----------------------------------------

وبلاگ کلینیک توانبخشی آرمان

www.armanclinic.blogfa.com

www.armanclinic.bloghaa.com

www.armanclinic.shakheh.com


-----------------------------------------

خدماتی که می توانید در کلینیک توانبخشی آرمان دریافت کنید به شرح زیر است

فیزیوتراپی

آب درمانی


درمان درد کمر

درمان بیماری های اسکلتی   

درمان بیماری های عضله 


درمان دستی 

درمان اختلالات جسمی       

درمان اختلالات حرکتی       

درمان اختلالات جسمی حرکتی       

درمان دستی کلاسیک       

درمان دستی آکادمیک       

مشاوره درمانی

مشاوره توانبخشی جنسی   

طب سنتی     

طب اسلامی   

طب سنتی و اسلامی       

نوار عصب

نوار عضله       

نوار عصب و عضله       

درمان چاقی       

درمان لاغری       

درمان چاقی و لاغری       

هیدروتراپی       

ارتوپدی       

ارتوپدی فنی       

ماساژ درمانی       

لیزرتراپی   

خدمات فیزیوتراپی در منزل توسط کلینیک   

مدرسه کمردرد   

درمان دیسک کمر

توانبخشی قلب و عروق   

الکترومغناطیس درمانی 

درمان انحراف ستون فقرات   

درمان خمیدگی پشت به جلو

درمان گودی زیاد از حد کمر(لوردوز)   

درمان کف پای صاف   

درمان زانوی ضبدری   

درمان زانوی پرانتزي   

درمان زانوی عقب رفته   

درمان زانوی خمیده   

درمان شصت پای کج

آموزش نحوه صحیح خوابیدن

آموزش نحوه صحیح نشستن

آموزش نحوه صحیح استفاده از کامپیوتر   

آموزش ارگونومی کامپیوتر

درمان سردرد های میگرنی توسط طب سوزنی   

درمان آرتروز

درمان درد های مفصلی مقاوم   

درمان سندرم مایوفاسیال   

آموزش انتخاب کفش مناسب   

ساخت اندام مصنوعی

ساخت پرتز های پیشرفته اندام تحتانی   

ساخت پروتز های زیبایی   

ساخت پرتزهای کودکان

ساخت پرتزهای مربوط به پای دیابتی   

آموزش انتخاب بالش طبی   

آموزش انتخاب پشتی طبی   

صندلی چرخدار مکانیکی   

عصا واکر و کراچ   

درمان درد کمر    

درمان درد گردن در فعالیت   

درمان پارگی مینیسک   




برچسب‌ها: كلينيك توانبخشي آرمان
شنبه بیست و چهارم دی 1390
حسین دقاق زاده ...  
جمعه هجدهم آذر 1390
به آنها بگو من دوستشان دارم! ...  
شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟
پاسخ دادم: بله اگر شما فرصت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره
آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را

خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه
در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.
دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…
بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد، تنها کاری که

می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال

زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد.
- یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که

چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: ازاینکه با من صحبت کردید ممنونم .
وگفتم : چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ,و به آنها از رگ گردن هم نزدیکترم

و درآخر به آنها بگو من دوستشان دارم
همیشه…


منبع:ایمیلی از یک دوست

چهارشنبه سی ام شهریور 1390
دریاب! ...  

مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم خدایا


 پس مرا  دریاب


و به سوی خویش بازگردان ،


دستان مهربانت را بگشا 


که این روزها سخت نیازمند دستان گرمت هستم، مثل همیشه، مثل هر وقت کمکم کن!

شنبه دوازدهم شهریور 1390
ارزش قائل شدن! ...  

خانم جان تا به حال نشده چیزی از من بخواهی و این مرا می آزارد و شما راستی چرا چیزی از من درخواست نمی کنی ، چرا چیزی از من طلب نمی کنی . مگر من همسر تو نیستم ؟

با چهره ای پرسش گر و معصوم منتظر پاسخ است که این گونه می‌شنود : همسرم جان تو دریچه همه ی نعمت های الهی هستی . من هر چه خواستم ، تو بر من و فرزندان من ارزانی داشته ای، مرد آرام نمی گیرد و باز اصرار می کند . آن قدر می گوید که همسرش سر به زیر و مملو از حجب و حیا می گوید : چند وقتی است که انار می خواهم ، البته اگر نتوانستی به خودت زحمت نده ...

جمله ی آخر را نشنیده و از خانه بیرون زده. به بازار می رود، ولی آخر الان که فصل انار نیست. هیچ اناری یافت نمی شود. به سختی از یک کاروان که تازه از راه رسیده اناری می‌خرد و به سمت خانه می آید. در دلش غوغایی است. بر لبانش لبخندی حاکی از شوق و اشتیاقی بی نهایت نقش بسته است.

در بین راه صدایی می آید. صدا از خرابه است. بیماری نالان افتاده است. کنارش می نشیند. سر فقیر را به دامن می گیرد؛ چه می خواهی ای برادرم؟ ناله کنان گفت: اگر می شود انار بدهید هوس انار کرده ام. انار را به دونیم می کند. دانه دانه انار را به کام مرد می گذارد . می خواهد برخیزد که مرد می گوید : ای برادر اگر می شود آن نیم دیگر هم بدهید. بسیار تشنه ام و این انار بسیار آبدار است. لبخندی می زند و دانه دانه آن نیم دیگر را هم در دهان مرد می گذارد. از خرابه بیرون می آید. نگران است. با چه رویی بروم خانه؟ این تنها خواسته ی او بود، نتوانستم اجابت کنم؟ آهی می کشد. شرمگین پا به خانه می گذارد که همسرش را خندان می بیند با طبقی پر از انارهای زیبا و بزرگ که برق می زنند. زن لبخند بر لب دارد، می گوید: ممنونم عزیزم! هم اینک دو نفر آمدند و این را دادند و گفتند این از سوی همسرت است!!


زن این نوشتار  حضرت فاطمه زهرا (س) و مرد داستان علی (ع) بود!

 

یکشنبه سی ام مرداد 1390
قدردانی ...  

ایمیلی از یک دوست که عینا آن را اینجا قرار می دهم:


این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه امروزی زندگی می کنیم موثر می باشد.

 

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته   شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح  سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای   پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد. رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟)) جوان پاسخ داد: ((هیچ.)) رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟)) جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.)) رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟)) جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.)) رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد. رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟)) جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.)) رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.)) جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد. این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند. بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست. آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: ((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟)) جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.)) رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.)) جوان گفت: 1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، موفقیت امروز من وجود نداشت. 2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود. 3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم. رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.)) می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد!

یکشنبه نهم مرداد 1390
دریافت فایل ورد کتاب دریچه ای به عالم معنا استاد طاهر زاده ...  
سخنرانی استاد طاهر زاده در دانشگاه تربیت معلم (در قالب کتاب کوچک جیبی ؛ روزه دریچه ای به عالم معنا نوشته استاد طاهر زاده)

دریافت فایل ورد

پنجشنبه ششم مرداد 1390
وضعیت آلفا بدن! ...  
ایمیلی از یک دوست خوب در مورد وضعیت آلفا به دستم رسید که عینا آن را اینجا قرار می دهم، البته من با این روش نا آشنا نبودم و خیلی وقتا از آن استفاده می کنم(به عنوان رلکسیشن و NLP)

چند سال پیش بود با چند نفر از دوستانی که به بیماریهای صعب العلاجی مبتلا شده بودند برخورد کردم. در کنار درمان پزشکی متداول که دریافت می کردند؛ روش ساده ریلکس کردن و ارتباط با وضعیت آلفا را به آنها آموزش دادم. (وضعیت آلفا یکی از نعمتهای بیشمار الهی است که مغفول و مهجور مانده است.) آنها هم با جدیت چند ماهی آن را روزانه انجام دادند (استمرار تمرین به مدت چند ماه برای حصول نتیجه الزامی است). این روش ساده در بهبود روحیه آنها بسیار مؤثر بود و الان هم آنها سالم و سر حال هستند. بنظرم معجزه وضعیت آلفا صرفا به دلیل عدم اطلاع، هنوز از دسترس بسیاری از دردمندان خارج است. به همین دلیل توضیح این روش ساده را برای دردمندان فارسی زبان و همینطور برای افراد سالمی که می خواهند از قدرت خلاقیت ذهنشان بیشتر استفاده نمایند، مفید می دانم. در ضمن برای آنها که کمال پرستند و انتظار دارند در خود شناسی حتما به رهایی کامل برسند، تا عشق الهی را لمس کنند، دسترسی آسان به "وضعیت آلفا" امید بخش است و نشان می دهد که خداوند هیچ عمل خیری را بی پاداش نمی گذارد:

 

قبل از اصل مطلب، مختصر توضیحی در باب وضعیت آلفا: مغز انسان  4 نوع موج تولید می کند: موج بتا در زمان بیداری و در زمان استرس، امواج دلتا و تتا در زمان خواب و موج منحصر به فرد آلفا در زمان خلسه! بیداری! پدیدار می شوند. در زمان موج آلفا نوعی سرخوشی و نشاط همراه با حفظ هوشیاری نسبت به محیط اطراف وجود دارد. شما صدا های اطراف را ، حتی بهتر از وضع موج بتا ( بیداری با چشمان باز)احساس می کنید. به همین دلیل خیلی از افراد موقع ورود به وضعیت آلفا ممکن است خودشان متوجه تغییر درونی نشوند! این روش برای کسانی که از تمرینات عمیق تر محرومند بسیار مفید و به راحتی قابل انجام است. حضور در وضعیت آلفا بسیار شفا بخش و نیرو زاست.

روش کار

1-    اول از همه بستن چشمها و به پشت دراز کشیدن. البته اگر کسی هم نمی تواند به پشت دراز بکشد مهم نیست هر وضعی که راحت باشید در حال نشسته یا دراز کش می شود انجام داد ولی بهترین حالت وضعیت "شاواسانا" در یوگا  یا همان حرکت دراز کش به پشت است : پاها کمی از هم باز و دستها طرفین بدن ( حدود 45 درجه زاویه دست با بدن) و  کف دستها به طرف سقف.

2-    شل کردن و رها کردن تمامی بدن و عضلات آن. اگر شل کردن برایتان سخت است بهتر است  ابتدا عضلات را منقبض کرده و سپس رها کنید و رها شدن عضله را حس کنید. مثلا دست راست را بالا بیاورید و  چند لحظه منقبض کنید، سپس آن را رها نمایید. همینطور تمام بدن را قسمت به قسمت منقبض کرده و رها نمایید. به جای آن اگر می توانید از فرق سر تا نوک پا را قسمت به قسمت صرفا با توجه کردن رها نمایید.

3-    شمارش معکوس از 100 تا 1 بدون صدا و فقط در ذهن. نکته مهم این شمارش این است که حین شمارش حتما افکار به سراغ شما می آیند. مهم نیست، به محض اینکه دوباره متوجه شدید که فکر، شمارش شما را قطع کرده به شمارش برگردید و از آنجا که قبلا شمرده اید ادامه دهید. نسبت به فکرها خشن نباشید ولی در مقابل آنها هم میدان را خالی نکنید یا با آنها همراهی هم نکنید فقط به محض متوجه شدن به اینکه به فکر فرو رفته اید، بدون ملامت خود یا هر گونه ناراحتی فقط به شمارش برگردید. اگربا این روش به عدد یک رسیدید به شما تبریک می گویم! شما به دنیای شفا بخش و شگفت انگیز آلفا وارد شده اید.

نکته: اگر در شروع تمرین خسته باشید، معمولا در حین تمرین به خواب می روید( در واقع وارد وضعیت دلتا و تتا می شوید). خوابی معمولی که ضرری ندارد و سودمند هم هست. اما اگر می خواهید از همه منافع تمرین سود ببرید، زمانی تمرین را شروع کنید که خواب آلوده یا زیاد خسته نباشید.

4-    بعد از ورود به وضع آلفا برای عمیق تر شدن در آن، مکانی را که بسیار به آن علاقه دارید و برای شما آرامش دهنده و شادی بخش بوده، تجسم نمایید( نظیر ساحل دریا، باغ، صحرا، مکان زیارتی و..) اما نکته مهم در این قسمت این است که باید تنها باشید و در تجسم هم وسواس نداشته باشید! برخی واضح تر و برخی مبهم تجسم می کنند. همین که خاطره آنجا را در ذهن دارید ولو به هر نحو، کافی است. اما مهم است جزییات بیشتری از آن مکان را بیاد آورید. اگر در کنار دریا تنها قدم می زنید نرمی شنهای زیر پا، آسمان آبی و تکه ابری در آن یا درختان اطراف ساحل و..را به خاطر آورید.

5-    مرحله بعد این است که خودتان و دیگران را از صمیم دل ببخشید و برای همه دعا کنید. در اینجا هم می توانید از قدرت تجسم استفاده کنید مثلا برای دشمنتان هدیه ببرید و کینه ها را کاملا بشویید. خودتان را فراموش نکنید و تا می توانید خوبیهای خودتان و نعمتهای زندگی تان را بیاد آورید و ملامت خود را خاتمه دهید.

6-    مرحله آخر تلقین مثبت به خود است. بدون صدا و ذهنی. هر تلقینی که بکار می برید باید از کاربرد کلمه منفی اجتناب کنید. مثلا نگویید "بیماری کلیه من خوب می  شود" به جای آن بگویید " سلامتی و تندرستی کلیه ها هر روز در من بیشتر نمایان می شود" اگر تلقین مشخصی ندارید می توانید از تلقین کلی زیر که در همه زمینه ها کاربرد دارد استفاده کنید: " من هر روز و هر لحظه از هر حیث بهتر و بهتر می شوم و نیروی سلامتی در من تقویت می شود" . هر تلقین را سه بار تکرار کنید. برای اثر بخشی آن در ضمیر نا خود آگاه، حداقل سه ماه تکرار یک تلقین لازم است.

  

روزانه  یک یا دو نوبت و هر بار حدود 20 دقیقه تمرین فوق را انجام دهید.

البته در کنار تمرین وضعیت آلفا، درمان پزشکی یا همیو پاتی یا طب سوزنی یا.. را ادامه دهید ولی تغییر سبک زندگی لازم است. تغییر سبک زندگی بسیار دشوار است زیرا به مثابه ترک اعتیاد است. ولی نیروی درد و رنج بیماری کمک می کند تا این تغییر اتفاق افتد: تغییر سبک زندگی شامل موارد زیر است:

 به کارهای خوب و کمک به دیگران و اجتناب از آزار خود و دیگران پایبند شوید. تغذیه خود را به نفع میوه، سبزیجات و مغزهای خام( پسته، فندق، گردو ، بادام و..) تغییر دهید و هر چه بیشتر به سمت تغذیه سالم و طبیعی پیش  بروید. ورزشهای ملایم نظیر پیاده روی و شنا و یوگا را البته همراه با لم مشاهده گری و حضور در لحظه حال، فراموش نکنید. با حضور قلب به طبیعت ( به گلها و گیاهان و..) نزدیک شوید. اگر می توانید روزی 15 تا 20 دقیقه هم بخندید! و بالاخره با حضور قلب و در وضعیت آلفا دعا کنید و به خدا نزدیک شوید.

این نسخه را اجرا کنید! حتما بر بیماری جسمی و روحی تان غلبه پیدا می کنید.   

 

دعا: باشد که همه بیماران شفا یافته یا علیرغم بیماری، با لبخند به زندگی معمولی خود ادامه دهند. آمین

 

شنبه بیست و پنجم تیر 1390
دریافت دعای مجیر ...  
دوشنبه سیزدهم تیر 1390
بدتر از بد! ...  
پسر بی خبر از خانه رفته بود، پدر و مادر حسابی دلواپس بودند، با نگرانی وارد اتاق پسر شدند و متوجه پاکت نامه ای شدند که روی میز بود و روی آن نوشته بود برای پدر و مادر عزیزم وضعیت غیرعادی بود و نگران کننده با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کردند و با دستان لرزان نامه را خواندند پدر و مادر عزیزم با اندوه و افسوس فراوان برايتان مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فریده فرار کنم، چون نمي خواستم اون با شما رودر رو بشه من عشق و احساس واقعي رو با فریده پيدا کردم، اون واقعاً دختره خوبیه، اما مي دونستم که شما اونو نمی پذيرید، به خاطر تيزبيني هاش، بخاطره خالکوبي هاش، بخاطره مانتو تنگ و موهای رنگ کردش، بخاطره اینکه اون عاشق موتور سواريه و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره اون يه خونه مجردی داره و به من گفت ما مي تونيم زندگیه شاد و خوشبختی داشته باشیم اما این فقط یک احساسات بی اساس نیست، پدر و مادر عزیزم، اون حامله است ما يک آرزوی مشترک داريم و اون داشتن تعداد زيادي بچه است. فریده چشمان من رو به حقيقت باز کرد و به من فهماند که تریاک واقعاً چیزه بدی نیست و اگر درست مصرف بشه به کسي صدمه نمي زنه. ما فقط به اندازه ی مصرف خودمون از اون می خریم، و براي کسب درآمد هم به کمک آدماي ديگه اي که توي این زمینه فعالیت دارند، جنس پخش می کنیم، من در کنار فریده فهمیدم که کراک و شیشه هم می تونه به رویای دیرینه بشر که پرواز در فضاست کمک کنه، در ضمن، دعا دعا کنید که زودتر راه درمان ايدز پيدا بشه، تا حال فریده بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباشید، من 15 سالمه، و از پس خودم بر می آم. مطمئن باشید که یک روز بر مي گردم، اونوقت شما مي تونيد با نوه هاتون بازی کنید با عشق پسرتون کامبیز

پاورقي : پدر و مادر عزیزم هيچ کدوم از جريانات بالا حقیقت ندارند، من خونه ی دوستم حمید هستم فقط مي خواستم به شما يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري از کارنامه درسی من هم که الان تو کشو میزه هست. دوستتون دارم! هر وقت خونه براي برگشتن من امن بود، بهم زنگ بزنید.

جمعه دهم تیر 1390
شما نجار زندگی خود هستید! ...  
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.

برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.

اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.

آری ، درست است. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

شنبه بیست و هشتم خرداد 1390
مرگ نزدیک است! ...  

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو

قبول ميکنه؟

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد


جمعه دوم اردیبهشت 1390
پند لقمان! ...  
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390
ثروت مند تر از بیلگیتس!!! ...  
از بیلگیتس پرسیدن از تو ثروت مند تر هم هست؟ در جواب گفت بله فقط یک نفر پرسیدن کی هست؟ در جواب گفت : من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی ماکروسافت تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت،سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟! پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم گفت به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه : گفت زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم. اکیبی رو تشکیل دادم بعد از ۱۹ سال گفتم که برید و در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخت یک ماه و نیم مطالعه کردندمتوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره .
 
بیگلیتس ازش پرسید من میشناسی گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا میشناسدتون سال های پس زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم گفت که طبیعی این حس و حال خودم بود بیلگیتس گفت میدونی چه کارت دارم گفت که میخوام جبران کنم اون محبتی که به من کردی :

گفت که به چه صورت؟
بیلگیتس گفت هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی
بیلگیتس گفت هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام
گفت آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به ۵۰ کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیلگیتس نمیتونی جبران کنی
گفتم یعنی چی نمیتونم یا نمیخوام؟
گفت نه تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه اصلا جبران نمیکنه با این نمیتونی آروم بشی لطف تو ام که از سر ما زیاده بیلگیتس میگه همواره احساس میکنم ثروت مند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست

شنبه بیستم فروردین 1390
گل صداقت! ...  

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به

ازدواج گرفت.

( با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.)

وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،

دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری

نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،

اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

  روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :

به هر يک از شما دانه ای میدهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه  زيباترين گل را برای من بياورد...

 ملکه آينده چين می شود.

  دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه

گلکاری را به او آموختند،

اما بی نتيجه بود ،  گلی نروييد .

  روز ملاقات فرا رسيد ،

دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار

 

زيبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسيد. 

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد

دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی

سبز نشده است.

شاهزاده توضيح داد :

اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده

که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند :

گل صداقت...

همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

 

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

 

جمعه نوزدهم فروردین 1390
عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست! ...  
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.

پسر کوچولو بزرگ ترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

نتیجه اخلاقی داستان:

عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست

آرامش مال كسی است كه صادق است

لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند

آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی می كند.

چهارشنبه دهم فروردین 1390
سنجش عملکرد خود! ...  
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389
برای مقابله با وسوسه های شیطانی و دور کردن او چه باید کرد؟ ...  

برای رویارویی با وسوسه های شیطانی، ابتدا باید دشمن و راههای نفوذ او را شناخت و او را مهار کرد و سپس او را به عقب راند و در گام‏های نهایی او را به اسارت کشید. در این جهت راههای مبارزه با وساوس شیطانی عبارتند از:

1- نگهبانی و مراقبت: شیطان با جان ما سر و کار دارد. از این رو باید از آن حراست کنیم. راه های مراقبت عبارتند از:
أ) تقوا پیشگی: قرآن مجید تقوا را لباسی بر اندام جان آدمی می داند که آن را به خوبی می پوشاند و حفظ می کند: "لباس التّقوی ذلک خیر؛ بهترین جامه، تقوا است".(1) امام علی(ع) تقوا را دژی نفوذ ناپذیر می داند که رخنه‏ای در آن ممکن نیست.(2)
ب) کنترل اعضا و جوارح: زبان، چشم، گوش، فکر و همه اعضا و جوارح، درهای ورودی به قلب اند. پس باید این‏ها را کنترل کرد.
ج) محاسبه: بعد از کنترل نوبت به محاسبه می رسد، یعنی برای جبران ضعف‏ها و برنامه ریزی برای آینده ارزیابی لازم است.
2- واکنش مناسب: در برابر هر وسوسه‏ای باید واکنش مناسب صورت گیرد.
پیامبر اکرم(ص) می فرماید: "دشمنان تو از جن، ابلیس و سپاهیان او است. پس اگر نزد تو آمد و گفت: فرزندت مُرد، به خود بگو: زندگان برای مردن آفریده شده‏اند. اگر آمد و گفت: مال تو از دست رفت، بگو: ستایش خدای را که می دهد و می گیرد و زکات را از من برد. اگر آمد و گفت: مردم به تو ستم می کنند، ولی تو ستم نمی کنی بگو: روز قیامت آنان که ستم کردند گرفتارند. اگر آمد و گفت: چه قدر نیکی می کنی، بگو: گناهان من بیش از نیکیهای من است. اگر آمد و گفت: چه قدر نماز می گزاری بگو: غفلت من از نمازهایم بیشتر است. اگر آمد و گفت: چه قدر بخشش می کنی، بگو آن قدر که می گیرم، از آن چه می بخشم زیادتر است. اگر گفت: چه قدر به تو ستم می کنند بگو: من بیشتر ستم کرده‏ام. اگر گفت: چه قدر برای خدا کار می کنی، بگو: چه بسیار معصیت‏ها کرده‏ام".(3)
3- استعاذه: در برابر هجوم وسوسه‏های شیطان، لازم است به پناهگاهی مطمئن پناه ببرید و آن توجه به خدا و یاد او است. قرآن مجید می فرماید: "اگر از شیطان وسوسه‏ای به تو رسد، به خدا پناه ببر که او شنوای دانا است".(4)
4- مجهز شدن به تجهیزات: در برابر تهاجم وسیع شیطان، باید در میدان کارزار، همواره مسلح باشیم. برخی از تجهیزات در حدیث پیامبر اکرم(ص) مطرح شده است. حضرت می فرماید: "آیا شما را آگاه کنم بر کاری که اگر انجام دادید، شیطان از شما فاصله می گیرد، به اندازه فاصله مشرق تا مغرب؟ گفتند: آری. فرمود: روزه صورت شیطان را سیاه می کند و صدقه، کمرش را می شکند. دوستی برای خدا و کمک برای عمل صالح، پشت او را می بُرد و استغفار، بند دلش را می برد".(5)
5- آشنایی با دام‏های شیطان: برای رهایی از وساوس شیطانی باید مواظب دام‏های او بود. یکی از دام‏های خطرناک شیطانی، دوستی دنیا است.
امام علی(ع) می فرماید: "از دنیا حذر کن، زیرا دام شیطان و جایگاه فساد ایمان است".(6)
دام دیگر که از مهم‏ترین ابزار کار شیطان به شمار می رود، هواپرستی است، زیرا تا پایگاهی درون انسان وجود نداشته باشد، شیطان قدرت بر وسوسه گری ندارد. شیطان خواسته‏های نفسانی انسان را تأیید می کند. قرآن مجید می فرماید: "تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو پیروی می کنند".(7)
بنده خدا تابع هوا و هوس نیست و خواست خدا را مقدّم می دارد.
یکی دیگر از دام‏های شیطان برای مردان ، زنان و غضب است. امام علی(ع) می فرماید: "برای شیطان کمندی بزرگ‏تر از خشم و زنان نیست".(8) منظور از این سخن، زیر سؤال بردن شخصیت زن نیست، بلکه منظور آن است که از طریق اختلاط با زن و ارتباط نامشروع با وی، و جذابیتی که جنس مخالف دارد، شیطان مردم را می فریبد، همان گونه که از طریق مال و زینت دنیا که ذاتاً بد نیستند، وارد می شود. هم چنین خشم و غضب و تصمیم ها از روی غضب که غالبا بر مردان مستولی می شود.
برخی از امور دیگر نیز در مخالفت با وسوسه‏های شیطان مؤثر است:
1- انجام یک سری مستحبات مثلاً همیشه با وضو بودن و زبان را به ذکر مخصوصاً "لا حول و لا قوة الاّ باللَّه العلی العظیم" عادت دادن.
نیز خواندن قرآن در اوقات مختلف.
2- خود را از بیکاری، تنهایی و عوامل وسوسه‏انگیز دور نگه داشتن.
3- ذهن را همواره به امور ارزشمند متوجه ساختن و عادت دادن.
4- مطالعه و تفکردربارة خدا و قیامت.
5- به طور منظم مثلاً هفتگی به زیارت اهل قبور رفتن و نسبت به عاقبت خود و احوال پس از مرگ اندیشیدن.
6- شرکت کردن در مراسم دینی و فعالیت جدی در مسائل فرهنگی اجتماعی و نماز را با توجه و حال و عاشقانه و با حضور قلب خواندن.
-----------------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت‌ها:
1. اعراف (7) آیه 26.
2. نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 157.
3. سفینة البحار، ج 1، ص 100.
4. اعراف (7) آیه 200.
5. سفینة البحار، ج 2، ص 64.
6. غرر الحکم، ج 1، ص 156.
7. حجر (15 ) آیه 42.
8.غررالحکم،ج 5 ص
شنبه بیست و سوم بهمن 1389
راه های نفوذ به دل استاد ( ایمیل طنزی از یک دوست خوب برایم رسید که عینا میگذارم) ...  

آخرين متدهاي روز جهان در زمينه ي نحوه ي محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد (برگه ي امتحان):


اين جفنگيات مرسوم که در برگه ي امتحان مينويسند و از بيماري مادر تا اينکه اگر اين درس را نمره نياورم مشروطم ميشوم و ... هم، خيلي خز شده و هم، حتي يک بچه ي 5 ساله باور نميکند؛ چه برسد به يک دکتر! کمي نوآوري و خلاقيت داشته باشيد. جناب استاد به اندازه ي کافي خودش مشکلات و بدبختي دارد، ديگر نياز نيست شما با آن خط زيباي منحصر به فردتان يک صفحه ي آچار برايش از مشکلاتتان بگوييد. حالا باز اي کاش فقط يک نفر چنين خزعبلاتي مي نوشت. يکهو مي بيني از 30 نفر دانشجو، بيست و هشت نفر عينا نوشته اند که اگر اين درس را نمره نگيريم مشروطيم و مادرمان مريض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار اين مشکلات را هم از روي ديگر تقلب کرده اند.


روشي پليد

يک درس ساده اي بود که من بنا به دلايلي نتوانسته بودم اصلا اين درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالي سر جلسه امتحان رفتم. نيم ساعتي نشستم و ديدم هيچکدام از اين سوالات حتي برايم آشنا هم نيست. يک جمله در پايان برگه نوشتم و برگه را تحويل دادم:

«
در اعتراض به تقلب گسترده اي که سر جلسه ي امتحان از سوي ديگر دانشجويان شاهد بودم از دادن اين امتحان خودداري کرده و نمرهي صفر را به بيستِ با تقلب ترجيح ميدهم.»

نمرهي الف کلاس را گرفتم! خدايا مرا ببخش.




صم بکم عمى فهم لايعقلون

درس معارف بود. ميدانستم موضوع درس چيست و مباحثش در چه زمينه اي است -با عرض خسته نباشيد به خودم- اما جزئيات مطالب و محتواي درس را نميدانستم. سوالات توزيع شد و باز هم ديدم سوالات کمي برايم ناآشناست. از مغرب و مشرق و زمين و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب ديني کلاس اول ابتدايي، آقاي واسعي گفته بود که مثلا چگونه مواد غذايي در بدن مادر تبديل به شير ميشود تا برهان نظم و عليت که در دبيرستان خوانده بودم. اما نقطه ي طلايي برگه اين جمله بود:

«
جناب استاد براي من کاري نداشت که عين محتواي کتاب را برايتان کپي کنم اما شما با روش زيباي تدريس خود به ما ياد داديد که چگونه تنها به منابع اکتفا نکنيم. گفتيد در دين عقل هم سهيم است و نبايد «صم بکم عمى فهم لايعقلون» بود. پس من ترجيح دادم مفهوم را بفهمم ولي کپي نکنم بلکه از دانسته هاي خود بنويسم.»

بيست گرفتم! خدايا مرا ببخش.




اگر دين نداريد لااقل دلم شاد کنيد

محاسبات عددي. درس بسيار دشوار. حداقل براي من که علاقه ي چنداني به رياضيات و مباحث محاسبه اي کامپيوتر نداشتم. سوالات توزيع شد و مطابق معمول! خداوکيلي ديگر اين درس 3 واحدي را خوانده بودم ولي چه کنم که در مغزم جاي نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اينکه برگه را تحويل دهم نمرهي خود را تخمين ميزنم. در بهترين حالت 7 ميشدم. امکان رسيدن امدادهاي غيبي هم تحت هيچ عنواني ميسر نبود. آخر برگه نوشتم:

من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد
قفسم برده به باغي و دلم شاد کنيد

نمرهي 11 گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدايا مرا ببخش.




وساطت حافظ

استاد حسيني دکتراي ادبيات بود و استاد درس شيوه ي نگارش (البته فاميلش شهبازي بود ولي چون ممکنه يه وقت بياد اينجا رو بخونه من نام مستعار نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بيت از حافظ ميخواند و چشمانش پر از اشک ميشد. سوالات چي.....؟ بگيد؟ (اسمايلي آقاي قرائتي) نه که بلد نباشم اما در حد 15-16 بيشتر نميگرفتم. قبل از امتحان سري به اينجا زده بودم و واژه ي «شهباز» را در ديوان حافظ سرچ کردم و آن بيت را کف دستم ثبت کردم. زير برگه امتحان نوشتم :

«
جناب استاد من که «حافظ» را نميشناختم؛ اين شما بوديد که در اين ترم عشق حافظ را در وجود من انداختيد! و باعث شديد تا با اين شاعر آسماني آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالي به حافظ بزنم و ببينم چه ميشود، اين بيت آمد»:

خاکيان بي بهره اند از جرعه ي کاس الکرام اين تطاول بين که با عشاق مسکين کرده اند

شهپر زاغ و زغن زيبا صيد و قيد نيست اين کرامت همره شهباز و شاهين کرده اند

بيست گرفتم! تنها بيستي که استاد در چند سال اخير به يک دانشجو داده بود. خدايا مرا ببخش.




تصوير من رو شطرنجي کنيد

امتحان نظريه هاي جامعه شناسي و ... . تو رو خدا نام اين استاد را بيخيال
شويد. استاد نسبتا معروفي است و البته در بسياري از دانشگاههاي يزد هم
تدريس دارد و حسابي سرش شلوغ است. 10 نمره تحقيق و کنفرانس داشت و 10
نمره هم امتحان پايان ترم. سرم بوي قرمه سبزي ميداد. با يکي از بچه ها
شرط گذاشتم که تحقيق و کنفرانس ارائه نميدهم اما نمرهي بالاي 18 ميگيرم.
براي امتحان تئوري هم حسابي خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم
سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پايانِ برگه بدون اينکه تحقيق يا
کنفرانسي ارائه کرده باشم، نوشتم:

«
موضوع تحقيق و کنفرانس: بررسي علل قبولي بالاي دانش آموزان يزدي در
دانشگاهها در طي 16 سال اخير.»

19
گرفتم! خدايا اين يکي رو ديگه مردونه ببخش.




اگه مردي منو بنداز

با حساب خودم 13- 14 ميشدم. اما اين نمره براي من که عنوان شاگرد سومي!!!
کلاس را يدک ميکشيدم خيلي فجيع بود. استاد فوق العاده جدي و بداخلاق بود
و چندان نميشد طرفش رفت. يک جمله پايان برگه نوشتم:

«
جناب استاد حضور در کلاس شما در اين ترم برايم بسيار مغتنم و مفيد بود.
اگر ترم بعد با ما درس برميداريد که هيچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم اين
درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشيد.»

17!
خدايا سه تا نقطه

جمعه هفدهم دی 1389
فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم... ...  
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو
گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست
و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.


هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,
باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!


اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری
خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی


اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می
ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و
چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من
دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی
نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس
ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم,
خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها
کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود
و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من
تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما
دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم.
به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت
براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک
نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب
عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی
اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به
جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به
صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در
ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو
دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از
من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام
گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده
از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت
روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.


اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..



مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط
طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام
گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم..
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل
گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و
از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست
و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در
اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم
تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام
کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست
که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از
اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش
نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره
احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره
این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون
تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم
گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می
کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که
هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد
شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به
همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره
آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو
لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار
جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..
پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک
جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو
در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم.
بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب
تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به
نرمی اون رو حمل می کردم,
درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به
سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.
پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون
توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که
در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در
تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی
کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که
نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته
هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود
نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش
گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش
حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی
که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای
عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.


***

جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره,
مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.

این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.

این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.
چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث
ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام
بدید..
زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته,
اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید
جمعه بیست و هشتم آبان 1389
یک سخنرانی جالب--استیو جابز مدیرعامل و موسس اپل ...  
امروز-جمعه 28 آبان- از طرف یکی از دوستانم ایمیلی دریافت کردم که به نظرم جالب اومد و عینا آن را اینجا گذاشتم.
------------------------------

چند وقت پیش یک سخنرانی واقعا جالب از استیو جابز مدیرعامل و موسس اپل ، پیکسار و ... دیدم که سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد انجام داده. دیدنش را از دست ندید! :
.::لینک فیلم::.
اگر هم سرعت اینترنت کافی ندارید متن سخنرانی را از اینجا بخوانید:
من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه هاي دنیا درس می خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه می آمدم و می رفتم و خب حالا می خواهم براي شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی و مبارزه ي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوي مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندي قبول کند و همه چیز را براي این کار آماده کرده بود.یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوري شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندي قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوري شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه ي آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهریه ي دانشگاه خرج می کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ي چندانی برایم ندارد. هیچ ایده اي که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوري می خواهد به من کمک کند نداشتم و به جاي این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم هاي زندگی من بوده است. لحظه اي که من ترك تحصیل کردم به جاي این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه اي نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی براي من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی هاي خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روي می کردم که یک غذاي مجانی توي کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوي و ابهام درونی ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ي گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم هاي خطاطی را تو کشور می داد. تمام پوستر هاي دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه ي عادي من ترك تحصیل کرده بودم، کلاس هاي خطاطی را برداشتم. سبک آن ها خیلی جالب، زیبا، هنري و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می بردم. امیدي نداشتم که کلاس هاي خطاطی نقشی در زندگی حرفه اي آینده ي من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم تمام مهارت هاي خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت هاي کامپیوتري هنري و قشنگ بود. اگر من آن کلاس هاي خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت هاي هنري الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتري این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاق ها می شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگري. این چیزي است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را درگاراژ خانه ي پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاري که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره ي اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوري یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفري را که فکر می کردیم توانایی خوبی براي اداره ي شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژي آینده ي شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توي استوري به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوي تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده ي اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژي ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروي تلخی بود که به یک مریض می دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توي سر شما می کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزي که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاري را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است.
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوري زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روي من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توي آینه نگاه می کنم از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم تو زندگی ام به یک سري تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزي من خواهم مرد براي من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم هاي زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ي صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توي لوزالمعده ي من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجاي آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد
به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که براي مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه هایم بگویم در مدت سه ماه به آن ها یادآوري بکنم. این به این معنی بود که براي خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روي من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توي حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه هاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن هایی که می خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه ي ما ست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را براي تازه ها باز می کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توي دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوي بقیه صداي درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروي کنید. موقعی که من سن شما بودم یک مجله ي خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله هاي نسل ما بود این مجله مال دهه ي شصت بود که موقعی که هیچ خبري از کامپیوترهاي ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزي شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ي هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روي جلد آخرین شماره ي شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ي روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است براي پیاده روي کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود
stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند
stay hungry stay foolish
این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصیلی شما آرزویی هست که براي شما می کنم
چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389
برگزيده‎اي از دعاي امام حسين عليه السلام در عرفه ...  

  دریافت فایل صوتی دعای عرفه


برگزيده‎اي از دعاي امام حسين عليه السلام در عرفه
1ـ ستايش حق تعالي:
ستايش سزاوار خداوندي است كه كس نتواند از فرمان قضايش سرپيچد و مانعي نيست كه وي را از اعطاي عطايا، باز دارد. و صنعت هيچ صنعتگري به پاي صنعت او نرسد. بخشنده بي‎دريغ است. اوست كه بدايع خلقت را به سرشت و صنايع گوناگون وجود را با حكمت خويش استوار ساخت... .
 
2 - تجديد عهد و ميثاق با خدا:
پروردگارا به سوي تو روي آورم. و به ربوبيت تو گواهي دهم. و اعتراف كنم كه تو تربيت كننده و پرورنده مني. و بازگشتم به سوي توست. مرا با نعمت آغاز فرمودي قبل از اين كه چيز قابل ذكري باشم... .
 
3ـ خود شناسي:
و قبل از هدايت مرا با صنع زيبايت مورد رأفت و نعمت‎هاي بي‎كرانت قرار دادي. آفرينشم را از قطره آبي روان پديد آوردي. و در تاريكي‎هاي سه‎گانه جنيني سكونتم دادي: ميان خون و گوشت و پوست. و مرا شاهد آفرينش خويش نگرداندي و هيچ‎يك از امورم را به خودم وانگذاشتي... .
 
4ـ راز آفرينش انسان:
ولي مرا براي هدفي عالي يعني هدايت (و رسيدن به كمال) موجودي كامل و سالم به دنيا آوردي. و  در آن هنگام كه كودكي خردسال در گهواره بودم، از حوادث حفظ كردي. و مرا از شير شيرين و گوارا تغذيه نمودي. و دل‎هاي پرستاران را به جانب من معطوف داشتي. و با محبت مادران به من گرمي و فروغ بخشيدي... .
 
5ـ تربيت انسان در دانشگاه الهي:
تا اين كه با گوهر سخن، مرا ناطق و گويا ساختي. و نعمت‎هاي بي‎كرانت را بر من تمام كردي. و سال به سال بر رشد و تربيت من افزودي. تا اين كه فطرت و سرنوشتم، به كمال انساني رسيد. و از نظر توان اعتدال يافت. حجتت را بر من تمام كردي كه معرفت و شناختت را به من الهام فرمودي... .
 
6ـ نعمت‎هاي خداوند:
آري اين لطف تو بود كه از خاك پاك عنصر مرا بيافريدي. و راضي نشدي اي خدايم كه نعمتي را از من دريغ داري. بلكه مرا از انواع وسائل زندگي برخوردار ساختي. با اقدام عظيم و مرحمت بي‎كرانت بر من . و با احسان عميم خود نسبت به من، تا اين كه همه نعماتت را درباره من تكميل فرمودي... .
 
7ـ شهادت به بي‎كراني نعمت‎هاي الهي:
الهي! من به حقيقت ايمانم، گواهي دهم. و نيز به تصميمات متيقن خود و به توحيد صريح و خالصم
و به باطن ناديدني نهادم. و پيوست‎هاي جريان نور ديده‎ام. و خطوط ترسيم شده بر صفحه پيشاني‎ام، و روزنه‎هاي تنفسي‎ام، و نرمه‎هاي تيغه بيني‎ام. و آوازگيرهاي پرده گوشم و آنچه در درون لب‎هاي من پنهان است... .
 
8ـ ناتواني بشر از بجا آوردن شكر الهي:
گواهي مي‎دهم اي پروردگار كه اگر در طول قرون و اعصار زنده بمانم و بكوشم تا شكر يكي از نعمات تو بجا آورم، نتوانم مگر باز هم توفيق تو رفيقم شود، كه آن خود مزيد نعمت و مستوجب شكر ديگر، و ستايش جديد و ريشه‎دار باشد... .
 
9ـ ستايش خداي يگانه:
بنابر اين من با تمام جد و جهد و توش و توانم تا آنجا كه وسعم مي‎رسد با ايمان و يقين قلبي گواهي مي‎دهم. و اظهار مي‎دارم:
حمد و ستايش خدايي را كه فرزندي ندارد تا ميراث‎برش باشد. و در فرمانروايي نه شريكي دارد تا با وي در آفرينش بر ضديت برخيزد و نه دستياري دارد تا در ساختن جهان به وي كمك دهد... .
 
10ـ خواسته‎هاي يك انسان متعالي:
خداوندا، چنان كن كه از تو بيم داشته باشم، آنچنان كه گويي تو را مي‎بينم و مرا با تقوايت رستگار كن! اما به خاطر گناهانم مرا به شقاوت دچار مساز! مقدر كن كه سرنوشت من به خير و صلاح من باشد. و در تقديراتت خير و بركت به من عطا فرما!
 
11ـ سپاس به تربيت‎هاي الهي:
خداوندا! ستايش از آن توست كه مرا آفريدي. و مرا شنوا و بينا گرداندي! و ستايش سزاوار توست كه مرا بيافريدي و خلقتم را نيكو بياراستي. به خاطر لطفي كه به من داشتي والا... .
 
12ـ نيازهاي تربيتي از خدا:
و مرا بر مشكلات روزگار، و كشمكش شب‎ها و روزها ياري فرماي! و مرا از رنج‎هاي اين جهان و محنت‎هاي آن جهان نجات بده و از شر بدي‎هايي كه ستمكاران در زمين مي‎كنند نگاه بدار... .
 
13ـ شكايت به پيشگاه خداوند:
خدايا! مرا به كه وا مي‎گذاري؟ آيا به خويشاوندي كه پيوند خويشاوندي را خواهد گسست؟ يا به بيگانه كه بر من بر آشفتد؟ يا به كساني كه مرا به استضعاف و استثمار كشانند؟ در صورتي كه تو پروردگار من و مالك سرنوشت مني؟
 
14ـ اي مربي پيامبران و فرستنده كتب آسماني:
اي خداي من و اي خداي پدران من! ابراهيم، اسماعيل، اسحاق و يعقوب، و اي پروردگار جبرائيل، ميكائيل و اسرافيل. و اي تربيت كننده محمد، خاتم پيامبران و فرزندان برگزيده‎اش. اي فرو فرستنده تورات، انجيل زبور و فرقان ... .
 
15ـ تو پناهگاه مني:
تو پناهگاه مني، به هنگامي كه راه‎ها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخناي زمين بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اكنون جزء هلاك شدگان بودم. و تو مرا از خطاهايم باز مي‎داري. و اگر پرده‎پوشي تو نبود از رسوايان بودم.
یکشنبه نهم آبان 1389
تکرار جالب بعضی لغات در قرآن ...  

تکرار جالب بعضی لغات در قرآن

الف) کلمه (امام) به معنای رهبر و زمامدار الهی به صورت مفرد و جمع ۱۲ بار در قرآن کریم تکرار شده است که مطابق است با روایات نقل شده از پیامبر اسلام (ص) از طریق شیعه و سنی مبنی بر اینکه تعداد امامان بعد از ایشان ۱۲ نفر می باشند . برای نمونه یکی از آیات قرآن که کلمه امام در ‌آن آمده است ، سوره یس آ‌یه ۱۲ می باشد: «وکل شییء أحصیناه فی امام مبین» و ما هر چیزی را در امام روشنگری جمع نموده ایم

ب) کلمه (شهر) به معنی ماه ، ۱۲ بار در قرآن کریم تکرار شده است که مساوی تعداد ماههای یکسال است

.
پ) کلمه (یوم) به معنای روز ، ۳۶۵ بار در قرآن کریم تکرار شده است که مساوی تعداد روزهای یکسال شمسی است .
ت)کلمه (ساعه) ۴۸ بار در قرآن کریم تکرار شده است که در ۲۴ مورد قبل از آن یکی از حروف ذکر شده است و در ۲۴ مورد دیگر قبل از آن حرفی وجود ندارد . بنابراین هر مورد را که در نظر بگیریم مطابق است با تعداد ساعات یک شبانه روز که ۲۴ ساعت می باشد .
ث) کلمه (سجد) به معنای سجده کرد و مشتقات آن (در زمان ماضی ، مضارع و امر) برای عاقلان ۳۴ بار تکرار شده است که این عدد برابر است با تعداد سجده های واجب روزانه ، چون روزانه ۱۷ رکعت نماز واجب است و هر رکعت ۲ سجده دارد .
ج) کلمه (رجل) به معنای مرد مساوی کلمه (امراه) به معنای زن هر کدام ۲۴ بار آمده است .
چ) کلمه (ملائکه) به معنای فرشتگان و کلمه (شیطان) به معنای اهریمن و یا جن هر کدام ۸۸ بار تکرار شده است .
ح) کلمه (استعاذه) به معنای پناه بردن و کلمه (ابلیس) به معنای شیطان هر کدام ۱۱ بار به کار رفته است .
خ) کلمه (آخرت) به معنای جهان آخرت و کلمه (دنیا) به معنای این جهان هر کدام ۱۱۵ بار تکرار شده است .
ژ کلمه (الحسنات) به معنای خوبی ها و کلمه (سیئات) به معنای گناهان هر کدام ۱۸۰ بار تکرار شده است .
د) کلمه (الحیاه) به معنای زندگی وکلمه (الموت) به معنای مرگ هر کدام ۱۴۵ بار تکرار شده است .
ذ( کلمه (ارسل) به معنای فرستاد و مشتقات آن ۵۱۳ بار در قرآن کریم تکرار شده است و نام ۲۸ پیامبری که در قرآن از آنها نامی آورده شده است نیز مجموعاً ۵۱۳ بار تکرار شده است .
ر) کلمه (الرسل) به معنای پیامبران و کلمه (الناس) به معنای مردم هر کدام ۳۶۸ بار تکرار شده است .
ز) کلمه (الرغبه) به معنای میل و کلمه (الرهبه) به معنای ترس هر کدام ۸ بار تکرار شده است .
ژ( نام مبارک پیامبر اسلام (محمد و احمد) مجموعاً ۵ بار در قرآن امده است (۴ بار محمد و ۱ بار احمد) و کلمه صلوات که به معنای درود می باشد و بیشتر برای درود فرستادن بر پیامبر و خاندان پیامبر استفاده می شود نیز ۵ بار در قرآن تکرار شده است .
س) کلمه (ایثار) به معنای گذشت و فداکاری و کلمه (شح) به معنای بخل و تنگ نظری هر کدام ۵ بار تکرار شده است .
ش) کلمه (سرور) به معنای شادی و کلمه (حزن) به معنای غم و اندوه هر کدام ۴ بار تکرار شده است .
ص) کلمه (الحر) به معنای گرما و کلمه (البرد) به معنای سرما هر کدام ۴ بار تکرار شده است .
ض) عبارت (حزب الله) به معنای یاران خداوند و عبارت (حزب الشیطان) به معنای یاران شیطان هر کدام ۳ بار تکرار شده است .
ط) در قرآن کریم به اینکه ۳۰۰ سال شمسی دقیقاً برابر ۳۰۹ سال تمام قمری است به صورت مستقیم اشاره شده است .

دوشنبه دوازدهم مهر 1389
اعجاز عدد 19 در قرآن ...  

به نام خدا

اعجاز عدد 19 در قرآن

دانلود فایل متن زیر به فرمت  ورد

 

1. تعداد حروف عبارت « بسم الله الرحمن الرحیم» نوزده عدد است و تعداد « بسم الله الرحمن الرحیم» های کل قرآن 114 عدد است. که این نیز مضربی از نوزده است. قابل توجه استکه نبود بسم الله الرحمن الرحیم در سوره ی توبه، بوسیله ی سوره نمل برطرف شده است که دو بار این عبارت در آن به کار رفته است.( الله اکبر)

 

2. تعداد هر یک از حروف عبارت « بسم الله ...» در قرآن نیز مضربی از نوزده است بدین شرح که: اسم 19 بار، الله 2698 بار، رحمن 57 بار و رحیم 114 بار تکرار شده است که هر کدام مضربی از نوزده است و حاصل جمع ضرایب آنان نیز مضربی از نوزده است!!!(الله اکبر) مهندس عبدالعلی بازرگان فرزند مرحوم استاد مهدی بازرگان در این زمینه کتابی جالب توجه دارند.

 

3. در اول سوره ی بقره عبارت « الم» به کار برده شده است که تکرار هر کدام از حروف الف، لام و میم در این سوره مضربی از نوزده است:  الف 4502 مرتبه، لام 3202 مرتبه و میم 2195 مرتبه تکرار شده اند که همگی بر نوزده بخشپذیرند.( الله اکبر)

 

4. در اول سوره ی آل عمران نیز عبارت « الم» آمده است که مجموع تکرار این حروف در این سوره مضربی از نوزده است( الله اکبر)

 

5. در ابتدای سوره ی اعراف عبارت( المص) آمده است که حرف مقطعه ی صاد علاوه بر این این سوره در دو سوره ی مریم و ص نیز آمده است. مجموع تکرار حرف صاد در این سه سوره 152 بار است که مضربی از نوزده است. مجموع تکرار حروف الف و لام و میم و صاد در سوره ی اعراف نیز 5320 مرتبه است که باز هم مضربی از نوزده است(الله اکبر)

 

6. در اول سوره ی یونس نیز عبارت « الر» آمده است که مجموع تکرار این حروف در اسن سوره برابر با 2489 است که مضربی از نوزده است(الله اکبر)

 

7.در ابتدای سوره هود عبارت « الر» به کار رفته است که مجموع تکرار این حروف در این سوره برابر با 2489 مرتبه است و مضربی از نوزده است یعنی درست به اندازه ی تکرار آنها در سوره ی یونس!(الله اکبر)

 

8.در آیه ی 29 سوره ی هود اشاره شده است که هود می گوید:« ای قوم من از شما بر رسالتم مالی نخواسته ام ...»  که مضمون این عبارت در تمام قرآن ده مرتبه تکرار شده است و همه جا به جای کلمه ی « مال»  کلمه ی « اجر» بکار رفته است مگر در این سوره که استثناا از کلمه ی مال استفاده شده است زیرا اگر از کلمه ی « اجر» همچون سایر سوره ها ی قرآن استفاده می شد نظم آماری عدد نوزده این سوره به کل بر هم می خورد!(الله اکبر)

 

9. در اول سوره ی یوسف نیز عبارت « الر» آمده است که مجموع تکرار این حروف در این سوره 2375 مرتبه است که مضربی از نوزده است.(الله اکبر)

 

10. در اول سوره ی الرعد عبارت « المر» به کار رفته است که مجموع تکرار این حروف در این سوره 1482 مرتبه است که مضربی از نوزده است(الله اکبر)

 

11. اول سوره ی ابراهیم(ع) عبارت « الر» آمده است که مجموع تکرار این حروف در این سوره برابر با 1197 مرتبه است که مضربی از نوزده است(الله اکبر)

 

12. در اول سوره ی حجر عبارت « الر» به کار رفته است که مجموع تکرار این حروف در این سوره برابر با 912 مرتبه است که مضربی از عدد نوزده است(الله اکبر)

 

13. طولانی ترین مجموعه ی حروف مقطعه در سوره ی مریم آمده است که عبارت است از « کهیعص» که مجموع تکرار این حروف در این سوره 798 مرتبه است که مضربی است از عدد نوزده همچنین به رابطه ی دقیق ریاضی بین این سوره و سوره های اعراف و ص توجه فرمایید(الله اکبر)

 

14. در اول سوره ی عنکبوت عبارت « الم » آمده است که مجموع تکرار این حروف در این سوره برابر با 1672 است که مضربی از نوزده است(الله اکبر)

 

15. در اول سوره ی الروم عبارت « الم» به کار رفته است که تکرار این حروف در این سوره مجموعا 1254 مرتبه است که مضربی از نوزده است(الله اکبر)

 

16.در اول سوره ی لقمان نیز عبارت « الم » آمده است که مجموع تکرار این حروف در این سوره 817 مرتبه است که مضربی از نوزده است(الله اکبر)

 

17. در اول سوره ی یس عبارت « یس» آمده است که تکرار این حروف در این سوره مجموعا 285 مرتبه است که مضربی از نوزده است.(الله اکبر)

 

18. اول سوره ی غافر عبارت « حم » به کار رفته است و علاوه بر این سوره در شش سوره پس از آن هم ( یعنی فصلت، شوری، زخرف، دخان، جاثیه و احقاف) تکرار شده است. مجموع تکرار این دو حرف در این هفت سوره برابر با2147 اسن که مضربی از نوزده است(الله اکبر)

 

19. در آیه ی دوم سوره ی شوری عبارت « عسق» به کار رفته است که مجموع تکرار این حروف در این سوره 209 مرتبه است که مضربی است از عدد نوزده(الله اکبر)

 

20. در اول سوره ی ق نیز عبارت « ق» آمده است که مجموع تکرار این حرف در این سوره 57 بار است که مضربی از نوزده است. همچنین این تعداد درست برابر با تکرار این حرف در سوره ی شوری است که با همین حرف مقطعه آغاز شده است!(الله اکبر)

 

21. درباره ی قوم لوط در قرآن سیزده بار سخن رفته است ولی در سوره ق بر خلاف سوره های دیگر که از عبارت « قوم لوط » استفاده شده است، از عبارت « اخوان لوط » استفاده شده است زیرا اگر به جای اخوان کلمه ی قوم به کار می رفت نظم عدد نوزده این سوره بر هم می خورد!(الله اکبر)

 

22. اول سوره ی قلم  عبارت « نون» به کار رفته است ( در قرآنهای کنونی برای سهولت از « ن» استفاده شده است ولی در اصل این حرف مقطعه در این سوره به صورت « نون » آمده است نه « ن») یعنی باید دو « ن » محاسبه شود( بر خلاف سایر حروف مقطعه ی قرآن) که مجموع تکرار این حروف دراین سوره 133 مرتبه است که مضربی از نوزده است. همچنین اگر این سوره با « ن» آغاز می شد نظم کد نوزده به هم می خورد!(الله اکبر)

 

23. قرآن شامل 114 سوره است که مضربی از نوزده است.(الله اکبر)

 

24. قرآن شامل 6346 آیه است که مضربی از نوزده است(الله اکبر)

 

25. تعداد کل حروف قرآن بر طبق محاسبه ی دانشگاه الازهر 330733 حرف است که مضربی از عدد نوزده است!( الله اکبر)

 

26. تعداد حروف الله در کل قرآن 2698 مرتبه است که باز هم مضربی از نوزده است( الله اکبر)

 

پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389
مادران فراموش شده!---روز مادر مبارک--- ...  
یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389
دعای مادر ...  


روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟

خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !


فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به  او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی . سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم  و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی! "

چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی !

موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد

یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389
روز معلم مبارک ...  
سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389
نان حلال! ...  

دوشنبه شانزدهم فروردین 1389
لیوان زندگیت را زمین بگذار! ...  
استادي درشروع کلاس درس، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد:

به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقي خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد.

استاد پرسيد:

خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد؟

يکي از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد ميگيرد.

حق با توست... حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد ديگري گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند. و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.

استاد گفت: خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ درعوض من چه بايد بکنم؟

شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.

استاد گفت: دقيقا“ مشکلات زندگي هم مثل همين است.

اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد.

اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد.

اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.

فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است.. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.

به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند، هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد!

دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري.

زندگي همين است!